دوازده حلقه وابستگی متقابل
قبلاً دیدیم که «من» جریانی از پنج اسکاندا است. در فصل چهارم دیدیم که پنج مانع، دیدنِ روشنِ این جریان را میپوشانند. اما پرسشی هنوز باقی است، شاید عمیقترین پرسشی که تا اینجا مطرح کردهایم: این جریان، این «من»ِ ساختگی، دقیقاً چگونه پدید میآید؟ چه چیزی آن را میسازد، و چه چیزی آن را ادامه میدهد، زندگی پس از زندگی، و حتی لحظه پس از لحظه در همین زندگی؟
پاسخ بودا به این پرسش، یکی از دقیقترین و در عینحال دشوارترین دستاوردهای فکریِ او است: «پاتیچّا-ساموپّادا» — وابستگی متقابل، یا زنجیرهی دوازدهحلقهای علّیت. سوتای «ماها-نیدانا» (DN 15) — که نامش بهمعنای «موعظهی بزرگِ علل» است — بودا این آموزه را چنان عمیق میداند که به شاگردش آناندا، که گفته بود «این زنجیره، هرچند پیچیده بهنظر میرسد، در واقع روشن و ساده است»، پاسخ میدهد: «چنین نگو، آناندا! این زنجیره عمیق است، و به همین دلیل عمیق بهنظر میرسد. درست بهخاطرِ نفهمیدنِ همین آموزه است که نسلهای بشر، مانند نخی گرهخورده یا کلافی سردرگم، در چرخهی تولد و مرگ گرفتار ماندهاند.»
چرا فهمِ علّیت اینقدر مهم است
پیش از ورودِ به جزئیات، ارزش دارد بپرسیم: چرا بودا، بهجای گفتنِ سادهی «نادانی باعث رنج میشود»، اینهمه حلقهی میانی را برمیشمرد؟ پاسخ در ماهیتِ خودِ آموزه نهفته است. در بسیاری از سنتهای فکری — از جمله در برخی خوانشهای عامیانه از سرنوشت و قضا در فرهنگ ما — رنج انسان یا به یک علتِ واحد و بیرونی (مانند سرنوشت، یا خواستِ الهی، بدون امکانِ مداخله) نسبت داده میشود، یا اصلاً بیعلت و اتفاقی انگاشته میشود. بودا هر دو را رد میکند. او نشان میدهد که رنج، فرایندی است با ساختاری دقیق، متشکل از حلقههای بههمپیوسته — و دقیقاً چون این ساختار دارای حلقههاست، میتوان در هر یک از این حلقهها مداخله کرد و زنجیره را شکست. اگر رنج تنها یک علتِ واحد و مقدّر داشت، امیدی به تغییر نبود؛ اما چون رنج زنجیرهای از شرطهاست، هر شکستنِ یک حلقه، کلِ زنجیره را متزلزل میکند.
فرمولِ کلیِ این اصل، که در سراسر کانون پالی تکرار میشود، بهاین صورت است: «چون این هست، آن پدید میآید؛ با پدیدآمدنِ این، آن پدید میآید. چون این نیست، آن پدید نمیآید؛ با ازمیانرفتنِ این، آن از میان میرود.» این فرمول — که بهسادگیِ ظاهریاش نباید فریب خورد — میگوید هیچچیز بهخودیِخود و بیشرط پدید نمیآید؛ هر پدیدهای، بسته به شرطهای خاصِ خود، هست یا نیست.
دوازده حلقه
سوتای «ویبهانگا» (SN 12.2) دقیقترین و رسمیترین تعریف را از هر یک از این دوازده حلقه به دست میدهد. آنها را، بهترتیبِ زنجیره، مرور میکنیم.
۱. آویجّا — نادانی
نخستین حلقه، آویجّا، نادانی نسبت به چهار حقیقت نجیب است — که در فصل دوم این کتاب دیدیم. این نادانی را نباید صرفاً «ندانستنِ اطلاعات» فهمید؛ نوعی کوری بنیادین است، پردهای که واقعیتِ ناپایداری، رنج، و بیخودیِ پدیدهها را از دیدِ ما پنهان میکند — دقیقاً همانطور که در فصل چهارم دیدیم که پنج مانع، این کوری را تقویت میکنند.
۲. سانکارا — تشکیلات ارادی
از دلِ نادانی، سانکارا — تشکیلات ارادی، یعنی کنشهای جسمی، کلامی، و ذهنیِ برخاسته از نیت — پدید میآید. این همان اسکاندای چهارمی است که در فصل سوم دیدیم؛ در اینجا، در نقشِ نیرویی که کامّا (عمل) را میسازد و جریانِ زندگیِ بعدی را شکل میدهد ظاهر میشود.
۳. وینیّانا — آگاهی
سانکارا، آگاهی (وینیّانا) را شرطبندی میکند — در اینجا، بهویژه، آن آگاهیِ نخستینی که، بهگفتهی سنت تراوادا، لحظهی آغازِ یک زندگیِ تازه را رقم میزند (پاتیساندهی-وینیّانا، آگاهیِ پیوندِ دوباره).
۴. نامارُپا — نام و فرم
آگاهی، بهنوبهی خود، «نامارُپا» را شرطبندی میکند — یعنی ترکیبِ بُعدِ ذهنی (نام: احساس، ادراک، تشکیلات، و توجه) و بُعدِ مادی (رُپا: بدن در حالِ شکلگیری) که با هم، یک موجودِ زنده را میسازند.
۵. سالایاتانا — شش پایه حسی
نامارُپا، شش پایهی حسی (سالایاتانا) را شرطبندی میکند — پنج اندامِ حسیِ آشنا (چشم، گوش، بینی، زبان، بدن) بههمراه ذهن، که سنت تراوادا آن را ششمین «دروازهی حسی» میداند، دروازهای که افکار و مفاهیم را دریافت میکند.
۶. پاسّا — تماس
با شکلگیریِ این شش دروازه، پاسّا — تماس — پدید میآید: لحظهای که یک اندامِ حسی، یک شیء، و آگاهیِ متناظرِ آن، هر سه با هم گرد میآیند.
۷. ودانا — احساس
تماس، ودانا را شرطبندی میکند — همان احساسِ خوشایند، ناخوشایند، یا خنثی که در فصل سوم دیدیم.
۸. تانها — تشنگی
اینجا، در حلقهی هشتم، به لحظهای میرسیم که در فصل دوم، هنگام بررسیِ حقیقتِ دوم (سامودایا)، از آن سخن گفتیم: ودانا، تانها را شرطبندی میکند. این نقطه، شاید مهمترین نقطهی کلِ زنجیره است — نقطهای که بودا آن را دروازهی اصلیِ مداخله میداند، و در ادامهی این فصل به آن بازخواهیم گشت.
۹. اوپادانا — چسبندگی
تانها، اگر رها نشود، به اوپادانا — چسبندگیِ شدیدتر و پایدارتر — تبدیل میشود: چسبیدن به لذتهای حسی، به دیدگاهها، به آیینها و عادتها، و بهویژه به نظریهی «خود» (که در فصل سوم دیدیم چقدر ریشهدار است).
۱۰. بهاوا — شدن
اوپادانا، بهاوا را شرطبندی میکند — فرایندِ «شدن»، یعنی شکلگیریِ نیرویی که بهسوی هستیِ بعدی (چه در همین زندگی، چه در زندگیِ آینده) کشیده میشود.
۱۱. جاتی — تولد
بهاوا، جاتی — تولد — را شرطبندی میکند: پیدایشِ یک موجودِ تازه در یکی از قلمروهای هستی.
۱۲. جارا-مارانا — پیری و مرگ
و سرانجام، جاتی، جارا-مارانا — پیری و مرگ — را شرطبندی میکند، که با آن، غم، ناله، درد، اندوه، و یأس همراه است. و از دلِ همین مرگ، اگر نادانی هنوز باقی باشد، زنجیره از نو، با حلقهی نخست، آغاز میشود.
زنجیره در سه دوره
تفسیرِ سنتیِ تراوادا (که در متونی مانند ویسودهی-ماگّا آمده) این دوازده حلقه را در سه بازهی زمانی دستهبندی میکند: دو حلقهی نخست (نادانی و تشکیلات) به زندگیِ گذشته تعلق دارند؛ پنج حلقهی میانی (آگاهی تا احساس) نتیجهی آن زندگیِ گذشتهاند که در زندگیِ حاضر تجربه میشوند؛ سه حلقهی بعدی (تشنگی، چسبندگی، شدن) کنشهای تازهایاند که در همین زندگیِ حاضر، زمینهساز آینده میشوند؛ و دو حلقهی پایانی (تولد، پیری و مرگ) نتیجهایاند که در زندگیِ آینده ظاهر خواهند شد.
اما نکتهای که برای تمرینِ روزمره اهمیتِ بیشتری دارد این است: این زنجیره را نباید فقط در مقیاسِ زندگیهای پیاپی دید. سنتِ تراوادا، بهویژه سنتِ جنگلی، این زنجیره را در مقیاسِ هر لحظه نیز قابلمشاهده میداند — هر بار که تماسی رخ میدهد، احساسی پدید میآید، و ذهن یا با تشنگی به آن واکنش نشان میدهد یا با آگاهی از آن عبور میکند، در واقع، در مقیاسی کوچک، همین زنجیرهی دوازدهگانه، دوباره در حالِ رخدادن است. به همین دلیل است که در فصل هفتم این کتاب، هنگام بررسیِ رابطهی تمرکز و بینش، بارها به همین حلقههای میانی (تماس، احساس، تشنگی) بازخواهیم گشت.
دروازهی مداخله: میانِ احساس و تشنگی
اگر از میانِ این دوازده حلقه، تنها یکی را باید برای تمرینِ عملی بهخاطر بسپاریم، آن حلقه، فاصلهی میانِ ودانا (احساس) و تانها (تشنگی) است. چرا؟ چون این تنها نقطهای از زنجیره است که بهطور مستقیم در دسترسِ آگاهیِ آموزشدیده قرار دارد. حلقههای نخستین (نادانی، تشکیلات، آگاهی) در گذشتهای ریشه دارند که دیگر در دسترس نیست؛ حلقههای پایانی (تولد، پیری، مرگ) نتیجهای هستند که پیشاپیش رقم خوردهاند. اما میانِ احساس و تشنگی، فاصلهای هست — هر چند بسیار کوتاه — که در آن، برای نخستینبار، امکانِ انتخاب پدید میآید.
میتوان این را با تصویری از زندگیِ روزمره روشنتر کرد: تصور کنید خبری ناخوشایند میشنوید — مثلاً انتقادی از سوی همکارتان. لحظهی شنیدنِ آن خبر (تماس) و احساسِ ناخوشایندِ بلافاصلهی آن (ودانا) کاملاً خودکار است؛ کسی نمیتواند جلوی آن را بگیرد. اما آنچه در لحظهی بعد رخ میدهد — آیا ذهن با خشم یا دفاعِ شدید (تشنگی، بهشکلِ ویبهاوا-تانها) به آن میچسبد، یا آن را، همانطور که هست، مشاهده میکند و میگذارد بگذرد — دیگر کاملاً خودکار نیست. درست در همین شکافِ باریک، تمرینِ ذهنآگاهی (که موضوعِ فصلهای بعدیِ این کتاب است) کار میکند.
چرا این آموزه جبرگرائی نیست
ممکن است این پرسش برای خوانندهی فارسیزبان پیش بیاید: اگر همهچیز شرطی و علّی است، پس آیا این با نوعی جبرگرایی یا تقدیرِ ازپیشنوشتهشده تفاوتی دارد؟ پاسخ، تفاوتِ اساسی است. در جبرگرایی، سرنوشت از پیش و بیرون از اختیارِ فرد رقم خورده. در پاتیچّا-ساموپّادا، برعکس، هر حلقه، خود، محصولِ حلقهی پیش از خود است — و از آنجا که این علّیت، آگاهانه و از طریقِ کنشِ ما (بهویژه در حلقههای تشنگی و چسبندگی) عبور میکند، ما در بطنِ همین فرایند، عاملیت داریم. بودا نه دنیایی بیقانون توصیف میکند، و نه دنیایی که در آن انسان صرفاً بازیچهی سرنوشت است؛ بلکه دنیایی توصیف میکند که در آن، فهمِ دقیقِ قانونِ علّیت، خود، ابزارِ آزادی است.
جمعبندی
دوازده حلقهی وابستگی متقابل — از نادانی تا پیری و مرگ — نشان میدهد که «من»ی که در فصل سوم شناختیم، نهتنها ثابت نیست، بلکه محصولِ زنجیرهای دقیق از شرطهاست، زنجیرهای که، درست بههمیندلیل، در هر نقطهای — بهویژه در فاصلهی میانِ احساس و تشنگی — قابلِمداخله است.
اکنون که دیدیم چه چیزی ذهن را میپوشاند (فصل چهارم) و چه چیزی رنج را میسازد (این فصل)، پرسشِ طبیعیِ بعدی این است: در برابرِ این نیروها، ذهن چه ابزاری در اختیار دارد؟ پاسخ، موضوعِ فصلِ ششم این کتاب است: پنج نیرو و توانایی معنوی.
