بودهی‌ساتّا

بودا کیست

پیش از آنکه به تعالیم بپردازیم، باید معلم را بشناسیم. در سنت تراوادا، بودا موجودی ماورایی یا خدایی نجات‌بخش نیست؛ او انسانی است که با تلاش، مشاهده، و صبر خودش به بیداری (بودهی) رسید — و از همان تجربه است که تعالیمش اعتبار می‌گیرد. او خود در سوتاها بارها تأکید می‌کند که شاگردانش تعالیم را نپذیرند چون از او شنیده‌اند یا چون سنت است، بلکه آن‌ها را بیازمایند و در تجربه خودشان محک بزنند. برای فهم این تعالیم، پس، نخست باید بدانیم این آزمایش از کجا آغاز شد. آنچه می‌خوانید، بازسازی زندگی او بر پایه کانون پالی است — به‌ویژه سوتا پیتاکا، که کهن‌ترین لایه از این زندگی‌نامه را نگه داشته. برخی جزئیات (مانند تاریخ دقیق تولد) در سنت‌های گوناگون تراوادا اندکی متفاوت روایت شده‌اند؛ آنچه در اینجا می‌آید، روایت رایج در سنت تایلندی و سنت جنگلی است. ۱. تولد در لومبینی و پیشگویی حکیم آسیتا بر اساس سنت، حدود ۲۶۰۰ سال پیش، در ناحیه‌ای در مرز امروزی هند و نپال، شاهزاده‌ای به نام سیدّهاتّها گوتاما در باغ لومبینی به دنیا آمد. پدرش، سودّهودانا، رئیس قبیله شاکیا بود؛ مادرش، ماهامایا، هفت روز پس از زایمان درگذشت و کودک را خاله‌اش، ماهاپاجاپاتی گوتامی، بزرگ کرد. سوتا نیپاتا، در بخشی به نام «نالاکا سوتا» (Sn 3.11)، داستان حکیمی به نام آسیتا را نقل می‌کند که با دیدن نشانه‌های بدن نوزاد، پیشگویی کرد که او یا پادشاهی جهان‌گشا خواهد شد یا بودایی کاملاً بیدارشده — و آسیتا، برخلاف شادی دیگران، گریست، چون می‌دانست خود عمری کافی برای دیدن آن بیداری نخواهد داشت. پدر سودّهودانا، به‌گفته سنت، تصمیم گرفت پسرش را از هر منظره‌ای که می‌توانست او را به مسیر معنوی سوق دهد دور نگه دارد. سیدّهاتّها در سه کاخ، بسته به فصل، در رفاهی کامل بزرگ شد — بی‌آنکه پیری، بیماری، یا مرگ را از نزدیک ببیند. در سنین جوانی ازدواج کرد و صاحب پسری به نام راهولا شد. ۲. چهار منظره و خروج بزرگ ماجّهیما نیکایا، در سوتای موسوم به «آریا-پاریی‌سانا سوتا» (MN 26)، روایت می‌کند که سیدّهاتّها، در سن ۲۹ سالگی، خود در بازگویی این دوران از زندگی‌اش می‌گوید که با وجود جوانی و سلامت، اندیشیدن به این‌که خودش نیز روزی پیر خواهد شد، بیمار خواهد شد، و خواهد مرد، شادی رفاه کاخ را از او گرفت. در روایت‌های متأخرتر (که در تفاسیر پالی، نه در کهن‌ترین سوتاها، تدوین شده‌اند)، این بیداری اولیه به‌صورت چهار منظره روایت می‌شود: دیدن یک پیرمرد، یک بیمار، یک جسد، و در نهایت یک راهب سرگردان که آرامشی در چهره داشت. نتیجه یکی بود: سیدّهاتّها شبی خانه، همسر، و فرزند نوزادش را ترک کرد، موی سر خود را تراشید، و به‌عنوان یک سامانا — جوینده‌ای بی‌خانمان — به جست‌وجوی پایان رنج پرداخت. سنت این رویداد را «ماهابهی‌نیکّهامانا» — خروج بزرگ — می‌نامد. او نزد دو استاد مراقبه از نام‌آورترین معلمان زمانه‌اش، آلارا کالاما و اودّاکا راماپوتّا، آموزش دید و به بالاترین دستاوردهای مراقبه‌ای آنان — جهان‌های بی‌فرم — دست یافت. اما این دستاوردها، به‌گفته خودش در سوتای «ماهاساچّاکا» (MN 36)، پاسخ نهایی را در بر نداشتند؛ او چیزی فراتر از حالات ذهنیِ موقت می‌جست. ۳. شش سال ریاضت و کشف راه میانه سیدّهاتّها سپس به گروهی از پنج زاهد پیوست و شش سال به ریاضت شدید بدنی روی آورد — روزه‌های طولانی، حبس نفس، و شکنجه‌های بدنی که به‌گفته سوتای ماهاساچّاکا او را چنان لاغر کرد که استخوان‌هایش از پوستش نمایان بود. با این‌همه، به بیداری نرسید. در همین سوتا، او لحظه‌ای تعیین‌کننده را بازگو می‌کند: به یاد آورد که در کودکی، زیر سایه درختی، بدون هیچ فشار جسمی، به‌طور طبیعی به حالتی از تمرکز آرام (جهانا) وارد شده بود. دریافت که این آرامش، برخلاف تصور رایج زمانه‌اش، چیزی نکوهیده نیست، بلکه می‌تواند مسیر بیداری باشد. پذیرفت که غذا بخورد و بدنش را بازیابی کند — تصمیمی که پنج همراهش را، که آن را نشانه سستی دیدند، رنجاند و ترکش کردند. این کشف — که نه افراط در لذت‌جویی و نه افراط در خودآزاری، بلکه راهی میانه (ماجّهیما پاتیپادا) به رهایی می‌رسد — بعدها به‌عنوان یکی از نخستین اصول تعالیم او، در نخستین موعظه‌اش، صریحاً بیان شد. ۴. بیداری زیر درخت بودی سیدّهاتّها به مکانی در اوروِلا (نزدیک شهر امروزی بودگیا) رفت، زیر درختی که بعدها «درخت بودی» — درخت بیداری — نام گرفت نشست، و عزم کرد که تا رسیدن به حقیقت برنخیزد. در شب بیداری، طبق روایت سوتای ماهاساچّاکا، سه دانش (تیویجّا) پیاپی به دست آورد: در پاس نخست شب، دانش یادآوری زندگی‌های گذشته (پوبّه‌نیواسانوسّاتی-نانا) — توانایی دیدن بی‌شمار زندگی‌های پیشین خود، با جزئیات نام، طبقه، و تجربه. در پاس میانی، دانش دیدن مرگ و تولد دوباره موجودات (چوتوپاپاتا-نانا، که گاهی «چشم الاهی» نیز خوانده می‌شود) — دیدن اینکه چگونه موجودات، بر اساس اعمالشان (کامّا)، بر پایه رنج و لذتی که خود ساخته‌اند، پیاپی زاده و می‌میرند. در پاس پایانی شب، دانش نابودی آلودگی‌های ذهنی (آساواکّهایا-نانا) — دیدن مستقیم چهار حقیقت نجیب: رنج، منشأ آن، پایان آن، و راه پایان‌دادن به آن. با این دانش، آساواها — آلودگی‌های شهوانی، شدن، دیدگاه‌های نادرست، و نادانی — به‌کلی از ذهنش زدوده شد. از آن پس او را «بودا» — بیدارشده — یا «تاتهاگاتا» — کسی که به‌راستی رفته یا به‌راستی رسیده — خواندند. در سنین ۳۵ سالگی، به بالاترین هدف معنوی که در سنت‌های آن روزگار شناخته می‌شد، دست یافته بود. ۵. تردید و درخواست برهما سنت روایت می‌کند که بودا، بلافاصله پس از بیداری، در تردید بود که آیا آنچه یافته را تعلیم دهد یا نه — چرا که آن را عمیق، ظریف، و برخلاف جریان خواسته‌های متعارف انسانی می‌دید، و می‌ترسید کسی نتواند آن را دریابد. در این نقطه از سوتای آریا-پاریی‌سانا (MN 26)، براهما ساهامپاتی، به‌گفته سنت، نزد او آمد و از او خواست که به‌خاطر «کسانی که چشمانشان تنها اندکی غبارآلود است» تعلیم دهد. بودا با نظری به جهان، دریافت که برخی افراد آماده‌اند و برخی نه — همان‌طور که در یک برکه، برخی نیلوفرها هنوز زیر آب‌اند، برخی در سطح آب، و برخی بالای آب و آماده شکفتن‌اند. این تمثیل — که در تعالیم تراوادا به «چهار نوع یادگیرنده» نیز مرتبط دانسته می‌شود — تصمیم او را برای آموزش رقم زد. ۶. نخستین موعظه: چرخاندن چرخ دامّا بودا به شهر وارانسی رفت و پنج همراه پیشین خود را در پارک آهوان ایسیپاتانا (سارنات امروزی) یافت. با آنکه در ابتدا تصمیم داشتند به او بی‌اعتنایی کنند — چون او را ترک‌کننده مسیر ریاضت می‌دانستند — سیمای او چنان تغییر کرده بود که بی‌اختیار به احترامش برخاستند. آنچه در آن روز گفت، در سنت پالی به‌عنوان «دامّاچاکّاپاواتّانا سوتا» — سوتای چرخاندن چرخ دامّا (SN 56.11) — ثبت شده، و نخستین موعظه رسمی او به‌شمار می‌رود. در آن، دو افراط را رد کرد — پایبندی به لذت‌های حسی، و پایبندی به خودآزاری — و راه میانه هشت‌گانه را معرفی کرد. سپس چهار حقیقت نجیب را بیان کرد: حقیقت رنج، حقیقت منشأ رنج، حقیقت پایان رنج، و حقیقت راهی که به پایان رنج می‌رسد. (این چهار حقیقت، موضوع کامل فصل دوم این کتاب خواهند بود.) در پایان این موعظه، به‌گفته سوتا، یکی از پنج همراه، کوندانّیا، «چشم دامّا» — یعنی نخستین گشایش بینش، همان که در فصل نهم این کتاب با عنوان سوتاپاتّی خواهیم شناخت — به دست آورد. بودا با شادی گفت: «کوندانّیا فهمید! کوندانّیا فهمید!» و از آن پس او را «انّیا-کوندانّیا» — کوندانّیای فهمنده — خواندند. این لحظه، به سنت، آغاز رسمی سانگا — جامعه شاگردان نجیب — بود. ۷. چهل و پنج سال تعلیم از آن روز تا پایان زندگی‌اش، بودا حدود چهل و پنج سال، بدون توقف، در سراسر دشت گنگ سفر کرد و تعلیم داد — به شاهان و گدایان، به بازرگانان و قاتلان، به زنان و مردان، به راهبان و خانواده‌دارها. سانگای راهبان (بیکّهو) و، اندکی بعد، راهبه‌ها (بیکّونی) شکل گرفت؛ همچنین جماعتی گسترده از پیروان عادی (اوپاساکا و اوپاسیکا) که بدون ترک زندگی خانوادگی، تعالیم او را دنبال می‌کردند. آنچه در این چهل و پنج سال آموزش داد، به‌گفته خودش، همان چیزی بود که پیش‌تر یافته بود: حقیقت رنج و پایان آن — نه بیشتر و نه کمتر. در سوتایی مشهور، مشتی برگ در دست گرفت و از شاگردانش پرسید که کدام بیشترند: برگ‌های دستش یا برگ‌های جنگل؟ و چون پاسخ دادند که برگ‌های جنگل، گفت که آنچه او دانسته اما تعلیم نداده، مانند برگ‌های جنگل است؛ و آنچه تعلیم داده، تنها آن مقدار است که به رهایی از رنج می‌انجامد. ۸. پاری‌نیبّانا در کوسینارا در سن هشتاد سالگی، بودا در شهر کوسینارا، در باغی از درختان سالا، بیمار شد. سوتای «ماهاپاری‌نیببانا» (DN 16)، مفصل‌ترین سوتای کانون پالی، روزهای پایانی زندگی او را با جزئیات فراوان روایت می‌کند — از جمله آخرین شاگردی که پذیرفت، سوبهادّا نام، و آخرین وصیت‌هایش به سانگا. آخرین سخنان او، به‌گفته این سوتا، چنین بود: «همه پدیده‌های ساخته‌شده فناپذیرند؛ با هشیاری (آپامادا) به کمال برسانید» (وایادهاما سانکارا، آپامادینا سامپادیتا). با این جمله، به گفته سنت، وارد جهان‌های پیاپی مراقبه شد و در نهایت به پاری‌نیبّانا — رهایی نهایی، بدون بازگشت به هیچ شکل از هستی — رسید. چرا این زندگی اهمیت دارد آنچه زندگی بودا را از یک زندگی‌نامه معمولی متمایز می‌کند، این است که هیچ بخش از آن ادعای معجزه یا امتیاز ماورایی ندارد که راه را برای دیگران غیرقابل‌دسترس کند. او شاهزاده‌ای بود که رنج را دید، جوینده‌ای بود که راه نادرست را آزمود، ریاضت‌کشی بود که دریافت افراط پاسخ نیست، و در نهایت، انسانی بود که با تلاش خودش دید. همان‌طور که در سوتاها بارها تکرار می‌شود، او راهنماست، نه نجات‌دهنده؛ او راه را نشان می‌دهد، اما پیمودن آن بر عهده خود ماست. این همان نکته‌ای است که در فصل‌های آینده، بار دیگر و بار دیگر به آن بازخواهیم گشت: هیچ‌کس دیگری — نه بودا، نه هیچ معلمی — نمی‌تواند رنج را به‌جای ما ببیند یا رها کند. آنچه او به ما داد، نقشه بود؛ راه‌رفتن، کار ماست.