بودهی‌ساتّا
← بازگشت به مفاهیم بنیادین

پنج اسکاندا

نخست دیدیم که وقتی بودا در ایسی‌پاتانا نخستین موعظه‌اش را داد، کوندانّیا همان روز نخستین گشایش بینش (چشم دامّا) را تجربه کرد. آنچه کمتر شناخته‌شده است این است که تنها چند روز بعد، بودا موعظه دومش را ایراد کرد — و این‌بار، پس از شنیدن آن، هر پنج راهب همراهش، بدون هیچ باقیمانده‌ای، از هر آلودگی ذهنی آزاد شدند. موضوع آن موعظه دوم، که در سامیوتّا نیکایا با نام «آناتّا-لاکّهانا سوتا» (SN 22.59) ثبت شده، دقیقاً موضوع همین فصل است: پنج اسکاندا. این نکته را عمداً در آغاز آوردیم، چون نشان می‌دهد اهمیت این موضوع را نباید دست‌کم گرفت. اگر فصل پیش پرسید «رنج چیست و چگونه پایان می‌یابد»، این فصل پرسش عمیق‌تری را پیش می‌کشد: «چه کسی است که رنج می‌برد؟» — و پاسخ بودا، پاسخی است که فرهنگ ما، مانند بسیاری از فرهنگ‌های دیگر، معمولاً آماده شنیدنش نیست. چرا این پرسش برای ما دشوار است در زبان و فرهنگ فارسی، مانند بسیاری از سنت‌های دیگر، از کودکی با این فرض بزرگ می‌شویم که در پس هر تجربه‌ای، یک «من» ثابت نشسته که آن تجربه را دارد. می‌گوییم «من عصبانی شدم»، انگار عصبانیت اتفاقی است که بر سرِ یک «من» از پیش‌موجود آمده. می‌گوییم «روحم» یا «جانم»، واژه‌هایی که — حتی در ادبیات عرفانی ما، مثلاً در شعر مولانا یا حافظ — اغلب به چیزی جاودان و اصیل در پس بدن و ذهن اشاره دارند؛ چیزی که می‌آید، تجربه می‌کند، و شاید حتی پس از مرگ باقی می‌ماند. بودا این فرض را به چالش نمی‌کشد از سرِ انکارِ تجربه — او هرگز نمی‌گوید «شما وجود ندارید» — بلکه از ما می‌خواهد با دقتی تقریباً علمی نگاه کنیم و ببینیم: وقتی به‌دنبال این «من» ثابت می‌گردیم، دقیقاً چه می‌یابیم؟ پاسخش این است: پنج جریان در حال تغییر، و نه یک چیز ثابت. این پنج جریان را «پانچا کاندا» — پنج اسکاندا یا پنج مجموعه — می‌نامد. تصور کنید کلمه «رودخانه» را به‌کار می‌بریم و به آن اشاره می‌کنیم، انگار یک چیزِ واحد و ثابت است. اما اگر دقیق نگاه کنیم، رودخانه چیزی نیست جز جریان پیوسته‌ی آب، لحظه‌به‌لحظه متفاوت — آبی که دیروز از این نقطه گذشت، همان آبی نیست که امروز می‌گذرد. نام «رودخانه» را بر این جریان می‌گذاریم چون الگویی پیوسته در آن می‌بینیم، نه چون چیزی ثابت زیر آن نشسته. بودا می‌گوید «من» نیز دقیقاً همین‌گونه است: نامی که ما بر جریانی از پنج مجموعه در حال تغییر می‌گذاریم. پنج اسکاندا کدام‌اند؟ ۱. روپا — ماده یا فرم نخستین اسکاندا، روپا، به بُعد مادی و جسمانی تجربه اشاره دارد: بدن، و هر آنچه از طریق حواس پنج‌گانه با آن در تماسیم — گرما و سرما، سختی و نرمی، صداها، مناظر، بوها، مزه‌ها. در سنت تراوادا، روپا معمولاً بر پایه «چهار عنصر بزرگ» (چاتّارو مَها-بهوتا) توضیح داده می‌شود: عنصر زمین (سختی و مقاومت)، آب (چسبندگی و سیالیت)، آتش (گرما و دما)، و باد (حرکت و فشار). این چهار عنصر را نباید به‌معنای تحت‌اللفظی «خاک»، «آب»، «آتش» و «باد» فهمید، بلکه به‌عنوان کیفیت‌های بنیادین تجربه جسمانی — همان‌طور که وقتی دست خود را روی میز می‌گذارید، سختی میز (زمین) و دمای آن (آتش) را حس می‌کنید، نه «میز» را به‌عنوان یک شیء واحد و انتزاعی. نکته‌ای که برای خواننده فارسی‌زبان ممکن است تازه باشد: بودا بدن را نه به‌عنوان «جایگاه من» بلکه به‌عنوان بخشی از همان جریان در حال تغییر معرفی می‌کند. سلول‌های بدن شما، به‌گفته دانش امروز، طی چند سال کاملاً جایگزین می‌شوند؛ بودا، بدون دانستن زیست‌شناسی مدرن، دقیقاً به همین ناپایداری اشاره می‌کرد. ۲. ودانا — احساس دومین اسکاندا، ودانا، به تُنِ عاطفیِ بی‌واسطه‌ی هر تجربه اشاره دارد — نه احساسات پیچیده‌ای مانند غم یا شادی، بلکه چیزی ابتدایی‌تر: هر لحظه تجربه، یا خوشایند است، یا ناخوشایند، یا خنثی. وقتی صدایی می‌شنوید، پیش از آنکه بفهمید چه صدایی است، ذهن به‌طور خودکار آن را در یکی از این سه دسته جای می‌دهد. این نکته کلیدی است، چون در فصل پنجم، وقتی به زنجیره وابستگی متقابل بپردازیم، خواهیم دید که دقیقاً همین لحظه — لحظه‌ی احساس خوشایند یا ناخوشایند — جایی است که تشنگی (تانها) سر برمی‌آورد. به بیان دیگر، ودانا نقطه‌ی چرخشی است که یا به رنج می‌انجامد یا به آزادی — بسته به اینکه ما با آن چه می‌کنیم. ۳. سانّیا — ادراک سومین اسکاندا، سانیّا، فرایند شناسایی و برچسب‌زدن است — همان لحظه‌ای که ذهن می‌گوید «این صدا زنگ در است»، یا «این رنگ قرمز است»، یا «این چهره، چهره‌ی برادرم است». سانیّا در واقع حافظه و تشخیصِ الگو را به کار می‌گیرد تا خامِ تجربه حسی را به چیزی قابل‌فهم تبدیل کند. مثالی که می‌تواند این تفاوت را روشن کند: تصور کنید در تاریکی، ناگهان طناب کوتاهی روی زمین را با پا لمس می‌کنید. برای لحظه‌ای کوتاه، ترس می‌کشید چون ذهن آن را «مار» شناسایی کرده (سانیّا)؛ لحظه‌ای بعد، با روشن‌کردن چراغ، می‌بینید طناب بوده — سانیّا اصلاح شد. این مثال کلاسیک در سنت‌های هندی (و بعدها در فلسفه ودانتا نیز به‌کار رفته) نشان می‌دهد که بسیاری از رنج‌های ما، نه از خودِ واقعیت، بلکه از برچسب نادرستی که سانیّا بر آن می‌زند، برمی‌خیزد. ۴. سانکارا — تشکیلات ذهنی چهارمین اسکاندا، سانکارا، شاید پیچیده‌ترین و در عین‌حال مهم‌ترین اسکاندا برای فهم مسیر آزادی است. این واژه به مجموعه‌ای گسترده از فرایندهای فعالِ ذهن اشاره دارد — نیت‌ها، واکنش‌ها، عادت‌های ذهنی، خوی‌ها و خصلت‌ها، و از همه مهم‌تر، اراده (چِتانا)، که بودا آن را قلب کامّا (عمل) می‌داند. اگر ودانا و سانیّا نسبتاً منفعل‌اند — چیزی که بر ما «اتفاق می‌افتد» — سانکارا بخش فعال و شکل‌دهنده‌ی ذهن است: همان جایی که ما به تجربه پاسخ می‌دهیم، تصمیم می‌گیریم، دلبسته می‌شویم یا پس می‌زنیم. در فرهنگ فارسی، شاید نزدیک‌ترین مفهوم به سانکارا، «خوی» یا «عادت‌های ذهنی و رفتاری» باشد — همان چیزی که در طول زمان، با تکرار، شخصیت ما را می‌سازد. تفاوت مهم این است که در تعالیم بودا، این خوی‌ها نه ثابت و ذاتی، بلکه ساخته‌شده و در حال تغییرند — دقیقاً به همین دلیل، تمرین معنوی (که موضوع فصل‌های ششم تا هشتم این کتاب است) می‌تواند آن‌ها را دگرگون کند. ۵. وینیّانا — آگاهی پنجمین اسکاندا، وینیّانا، به‌سادگی «آگاه‌بودن از» یک شیء حسی یا ذهنی است — نه آگاهیِ فراگیر یا کیهانی، بلکه رویدادی لحظه‌ای و مشخص: آگاهی از دیدن، آگاهی از شنیدن، آگاهی از فکرکردن. سنت تراوادا شش نوع وینیّانا را برمی‌شمرد، متناظر با شش دروازه حسی: چشم، گوش، بینی، زبان، بدن، و ذهن (که خود یک حسِ ششم به‌شمار می‌آید، حسی که افکار و مفاهیم را دریافت می‌کند). نکته‌ای که بودا بارها تأکید می‌کند این است که وینیّانا همیشه به چیزی وابسته است — آگاهیِ بدون هیچ شیئی وجود ندارد. این نکته اهمیت زیادی دارد، چون در فرهنگ‌های عرفانی، گاهی «آگاهی محض» یا «هوشیاری مطلق» به‌عنوان جوهری ثابت و جاودان توصیف می‌شود. بودا با دقت نشان می‌دهد که حتی وینیّانا نیز، مانند چهار اسکاندای دیگر، شرطی و ناپایدار است — لحظه‌به‌لحظه پدید می‌آید و از بین می‌رود، وابسته به شیء و اندام حسی‌اش. چگونه این پنج با هم کار می‌کنند این پنج اسکاندا را نباید مانند پنج جعبه‌ی جدا از هم تصور کرد. سوتای «اوپّادا» SN) (22.53 آن‌ها را به‌صورت جریانی به‌هم‌پیوسته توصیف می‌کند: تماسِ حسی رخ می‌دهد (که خود به روپا وابسته است)، ودانا بی‌درنگ پدید می‌آید، سانیّا آن را شناسایی می‌کند، سانکارا به آن پاسخ می‌دهد، و وینیّانا از همه این‌ها آگاه است — و این پنج، لحظه‌به‌لحظه، به‌طور هم‌زمان و در تعامل با یکدیگر، آنچه را ما «تجربه» می‌نامیم می‌سازند. بودا در تمثیلی از این سوتا، این پنج را به یک ارتشِ چهار‌بخشی تشبیه می‌کند که برای نبرد بسیج شده‌اند — هر بخش نقش خود را دارد، اما هیچ‌کدام به‌تنهایی «ارتش» نیست، و هیچ فرمانده‌ی ثابتی در پس آن نایستاده. این تصویر به‌ویژه برای خواننده‌ای که با ادبیات حماسی فارسی (مانند شاهنامه) آشناست، می‌تواند گویا باشد: سپاهی که می‌بینیم، از دور، یک چیزِ واحد به‌نظر می‌رسد؛ از نزدیک، جز سربازان بی‌شمار در حال حرکت، چیزی نیست. آناتّا: نتیجه‌ای که بودا از این می‌گیرد اکنون به موعظه دوم بازمی‌گردیم. بودا، پس از برشمردن هر یک از پنج اسکاندا، از شاگردانش می‌پرسد: «آیا روپا پایدار است یا ناپایدار؟» پاسخ می‌دهند: «ناپایدار است، بهانته.» می‌پرسد: «آنچه ناپایدار است، رنج‌آور است یا خوشایند؟» پاسخ می‌دهند: «رنج‌آور است.» و سرانجام می‌پرسد: «آیا شایسته است که آنچه ناپایدار، رنج‌آور، و در حال تغییر است را چنین ببینیم: این مالِ من است، این منم، این خودِ من است؟» و پاسخ روشن است: «نه، بهانته.» و همین پرسش‌وپاسخ را برای هر پنج اسکاندا تکرار می‌کند. نتیجه‌ای که از این می‌گیرد، آناتّا نام دارد — «بی‌خودی» یا «فقدانِ خودِ ثابت». این یکی از دشوارترین و در عین‌حال محوری‌ترین آموزه‌های بودا است، و شایسته است در همین‌جا یک بدفهمی رایج را روشن کنیم: آناتّا به این معنا نیست که «شما وجود ندارید» یا «هیچ‌کس مسئول اعمالش نیست». بودا هرگز چنین چیزی نگفت؛ در واقع، مسئولیت اخلاقی و کامّا (که موضوع فصل‌های آینده خواهند بود) در تعالیم او نقشی محوری دارند. آنچه آناتّا رد می‌کند، نه وجودِ جریانِ تجربه، بلکه فرضِ یک جوهرِ ثابت، جدا، و تغییرناپذیر در پسِ آن جریان است — همان چیزی که در بسیاری زبان‌ها «روح» یا «خودِ حقیقی» نامیده می‌شود. می‌توان این را با مثالی از زندگی روزمره نزدیک‌تر کرد: بسیاری از رنج‌های ما — حسادت، ترس از دست‌دادن، خشم از انتقاد — از این باور پنهان سرچشمه می‌گیرد که «من» چیزی ثابت است که باید از آن دفاع کرد یا آن را حفظ کرد. وقتی کسی به ما توهین می‌کند، درد اصلی اغلب نه از خودِ کلمات، بلکه از این احساس است که «خودِ من» مورد حمله قرار گرفته. بودا می‌گوید: اگر با دقت نگاه کنید، آن «خودِ» ثابتی که باید از آن دفاع شود، اصلاً پیدا نمی‌شود — تنها پنج جریانِ در حال تغییر است. این دیدن، به‌گفته سوتا، همان چیزی بود که همان روز، هر پنج راهب را به‌طور کامل آزاد کرد. چرا این فصل این‌قدر زود آمده ممکن است بپرسید: چرا کتابی که هدفش رساندن خواننده به سوتاپاتّی است، این‌همه عمیق‌ترین آموزه‌اش را در ماه سوم مطرح می‌کند؟ پاسخ این است که فهمِ مفهومیِ آناتّا — همان چیزی که در این فصل خواندید — با تحقق تجربی و مستقیم آن یکی نیست. آنچه امروز خواندید، نقشه‌ای ذهنی است؛ دیدنِ واقعی و مستقیم این پنج جریان، در تمرین عملی این دوره، سال‌ها بعد، در ماه یازدهم رخ خواهد داد — جایی که، همان‌طور که در پیشگفتار این کتاب اشاره شد، این فصل سرانجام به تحقق می‌رسد. آنچه اینجا کاشته می‌شود، آنجا برداشت می‌شود. جمع‌بندی آنچه ما آن را «من» می‌نامیم، از دیدگاه بودا، نامی است که بر پنج جریان در حال تغییر می‌گذاریم: روپا (بدن و ماده)، ودانا (احساس خوشایند، ناخوشایند، یا خنثی)، سانیّا (ادراک و برچسب‌زدن)، سانکارا (تشکیلات ذهنی و اراده)، و وینیّانا (آگاهی لحظه‌ای). این پنج، مانند سربازان یک ارتش یا آبِ یک رودخانه، در هماهنگی با یکدیگر جریان می‌یابند، بی‌آنکه فرمانده‌ی ثابتی در پسِ آن‌ها باشد. این فهم، زمینه‌ای می‌سازد برای دو فصل پیشِ رو: در فصل چهارم، خواهیم دید که وقتی این جریانِ پنج‌گانه با موانعی در ذهن (نیوارانا) روبه‌رو می‌شود، چه اتفاقی می‌افتد؛ و در فصل پنجم، خواهیم دید که این جریان دقیقاً چگونه، حلقه‌به‌حلقه، پدید می‌آید و ادامه می‌یابد — در زنجیره‌ای که پاتیچّا-ساموپّادا، یا دوازده حلقه وابستگی متقابل، نام دارد.